یک روز می بوسـمـت !  

پنهان کردن هم ندارد .

مثل خنده های تو نیست که

مخفی شان می کنی ،

یا مثل خواب دیشب من که نباید تعبیر شود

مثل نجابت چشمهای تو است ،

وقتی که توی سیاهی چشمهای من

عریان می شوند .

عریانی اش پوشاندنی نیست ،

پنهان نمی شود ... .



یک روز می بوسمت

یکی از همین روزهایی که می خندانمت ،

یکی از همین خنده های تو را ناتمام می کنم :

می بوسمت !

و بعد ، تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم ... .

 

یک روز می بوسمت

 روز که باران می بارد ،

یک روز که چترمان دو نفره شده ،

 یک روز که همه جا حسابی خیس است

یک روز که گونه هایت از سرما سرخ سرخ ،

 آرام تر از هر چه تصورش را کنی ،

 آهسته ، می بوسمت ... .

 

 یک روز می بوسمت !

هر چه پیش آید خوش آید !

حوصله ی حساب و کتاب کردن هم ندارم !

دلم ترسیده ،

که مبادا از فردا دیگر « عشق من » نباشی .

آخر ، عشق سه حرفی کلاس اول من ،

حالا آن قدر دوست داشتنی شده

که برای خیلی ها سه حرف که سهل است ،

هزار هزار حرف باشد .

 

یک روز می بوسمت

به قول شاعر : 

عشق کلاس اول ،

تنها سه حرف است ،

اما کلاس آخر ،

 عشق هزار حرف است ... .

 یک روز می بوسمت !

فوقش خدا مرا می برد جهنم ! 

فوقش می شوم ابلیس !

آن وقت تو هم به خاطر این که

 یک « ابلیس » تو را بوسیده ،

جهنمی می شوی !

جهنم که آمدی ،

من آن جا پیدایت می کنم

و از لج خدا هر روز می بوسمت !

وای خدا !

چه صفایی پیدا می کند جهنم ... !

 یک روز می بوسمت !

می خندم و می بوسمت !

گریه می کنم و می بوسمت !یک روز می آید که از آن روز به بعد ،من هر روز می بوسمت !

 لبهایم را می گذارم روی گونه هایت ،

و بعد هر چه بادا باد : می بوسمت !تو احتمالا سرخ می شوی ،

و من هم که پیش تو همیشه سرخم

 

 

+ نوشته شده در  93/05/21ساعت 1:36  توسط شیرین | 
زن که بـاشـے …عـاشـق شـوے “چـشـم سـفـیـد” خـطـابـَت مـے

کـنـنـد !راسـت مـے گـویـنـد . .

چـشـمـانـَم سـفـیـد شـد بـه جـاده هـایـے کـه..“تـو” ..مـُسـافـر هـیـچـکـدام

نـبـودے...

+ نوشته شده در  92/01/24ساعت 11:26  توسط شیرین | 
همه مرا با خنده های بلند میشناسند...

 

بیچاره بالشم با گریه های بی صدا...

 

+ نوشته شده در  91/11/22ساعت 0:42  توسط شیرین | 
گاهی خلوت دوستت را بهم بریز!

تا بداند که تنها نیست...

 

به جون خودم خیلی دلم برات تنگ شده  دوست قدیمی من

فاطمه یک عکس ازت دارم همیشه اونو میبینم 

یادت میوفتم یاد اون همه خاطرات ...

این سری اومدی اینجا حتما شمارتو برام بزار

 

+ نوشته شده در  91/08/25ساعت 2:32  توسط شیرین | 

 

من در دنیای مجازی
یک خانه حقیقی دارم
سقفی مشترک با او
اگر به دیدن من آمدید
روی دیوارهایش یادگاری ننویسید
چون تمام دیوارها آکنده از خاطراتِ اوست
شیشه ی دلم رانشکنید
چون او پشت شیشه نظاره گر شماست



 

چقدر تنهایی !

دلم به قدر فاصله از تو گرفته است

و تو

چقدر دور ، در انتهای دیگر آسمان نشسته ای

شب ها به تو شب بخیر می گویم

اما تو

دیگر نمی شنوی

برایت بوسه می فرستم

اما هدیه ام

در این همه فاصله گم می شود

کاش دستانم آن قدر بلند بود

که به دستان مهربان تو می رسید

یا کاش فاصله مان به اندازه ی

خط فاصله های دفتر مشق دلتنگی من بود

 

اما
با اين همه
تقصير من نبود
که با اين همه...
با اين همه اميد قبولي
در امتحان سادهْ تو رد شدم

اصلاً نه تو ، نه من!
تقصير هيچ کس نيست

از خوبي تو بود
که من
بد شدم!

+ نوشته شده در  89/04/28ساعت 21:30  توسط شیرین | 



طلوع فردا ، امیدی دوباره در قلبم بود ،

طلوعی ندیدم ، غروب عشق تصویر سیاه زندگی ام بود









از سخنانی که به دوست داشتن ختم بشه متنفرماز اشک هایی که به خاطر دوست داشتن ریخته بشه متنفرم
از روز آشنایی با تو متنفرم
از روزی که به تو علاقمند شدم متنفرم
از این عشق افراطی متنفرم
ختم می شود متنفرم
از سکوت پرمعنایت متنفرم
از واژه های محبت آمیزی که به تو ختم می شود ولی نمی شنوی متنفرم
از احساسی که به تو دارم متنفرم
از اینکه نمی توانم از تو متنفر شوم متنفرم
به خاطر روزهایی که به یاد تو گذراندم متاسفم
به خاطر بیداری شبهایم آن هم در فراق تو متاسفم
به خاطر چیزهایی که نوشتم و می نویسم متاسفم
به خاطر همه چیزهایی که در دل داشتم و بیرون نریختم متاسفم .

به خاطر سکوتم متاسفم.

به خاطر عشق یکطرفه ام به تو و به خاطر تنفرم هم متاسفم
به خاطر همه چیز متاسفم

دوستت داشتم .... دارم .... و خواهم داشت ....هیچکس در دلم جای تو را نخواهد گرفت .




ادامه مطلب
+ نوشته شده در  89/03/10ساعت 16:25  توسط شیرین | 


آن شب که تو رفتي برف مي بارید


ستاره خاموش بود و دفترشعرم تاريک

قلم از درد نگاهم لرزيد

برگ کاهي دفتر

اشک سردم را به آغوش کشيد

دلم فرياد مي خواهد

غم ورق ورق قافيه مي سازد

کوله بار احساسم

بر دوش غزل لانه مي سازد

بيچاره دلم

در انتظار آمدن ستاره ترانه مي سازد

شعرم خاکستر روياست

روياي ستاره که در آسمان بيگانه مي تازد

آسمان من تنهاست

و ديگر باران

بر سقف کپک زده تنهايي ام

آرام دانه نمي سازد.

يادم آيد روزي که به سردي امروز نبود

تو زمن خواستي:

عشق آواز کن

محبت ساز کن

زندگي بسراي

نقش عاشقي آغاز کن

و من

خواندم هجاي عاشقي در گام محبت

نقش زدم رنگ محبت در بوم زندگي

سرودم شور زندگي در فصل فصل خزان

تنهايم در ابتداي آغازي که انتهايي برآن نبود

تارهاي سازم

در خستگي هجرانت ازهم گسست

آبي تابلوي رازم

برجنون خاکستري احساس، چشم بست

قافيه شعر نيازم

در ويرانه روح ترک خورده، به انزوا نشست

صبوري! به فرياد دلم رس

آتش حسرت بر نابودي وجودم دل بست
+ نوشته شده در  88/09/16ساعت 13:1  توسط شیرین | 
 

   

                         خیلی سخته چیزی رو که تا دیشب بود یادگاری

صبح بلند شی ببینی که دیگه دوسش نداری

 خیلی سخته که نباشه هیچ جایی برای آشتی

بی وفا شه اونی که جونتو واسش گذاشتی

 خیلی سخته اون کسی که اومد و کردت دیوونه

هوساش وقتی تموم شد بره و پشتت نمونه

 خیلی سخته که عزیزی یه شب عازم سفر شه

تازه فردای همون روز از دوست عاشقش با خبر شه

 خیلی سخته تو پاییز با کسی آشنا شی

اما وقتی که بهار شد یه جوری ازش جدا شی

 خیلی سخته یه غریبه به دلت یه وقت بشینه

بعد به اون بگی که چشمات نمیخواد اونو ببینه

 خیلی سخته که ببینیش توی یک فصل طلایی

کاش مجازات بدی داشت توی قانون بی وفایی

 خیلی سخته واسه اون بشکنه یه روز غرورت

ولی اون نخواد بمونه همیشه سنگ صبورت

 خیلی سخته اون که دیروز تو واسش یه رویا بودی

از یادش رفته که واسش تو تموم دنیا بودی

 خیلی سخته...

 

 

+ نوشته شده در  88/02/12ساعت 23:38  توسط شیرین | 
 

گه عشق را برگزینی و دل به او بسپاری.دست در دست تو میتواند دنیا را برایت شاهراهی کند....

هر چه به سوی عشق بشتابی.بیشتر یاد خواهی گرفت. به خاطرش عفو می کنی.می گذری و می مانی....

وقتی سکوت میکنی و خودت را به پاکی کودک درونت بسپاری .عشق حرف دل تو میشود و بس....

بدون عشق حتی ابر ها نیز برایت نخواهند گریست و گره های زندگی به دست دوستی پرمهر برایت گشوده نخواهد شد...

کسی باش که میداند عشق  بالی برای پرواز به سوی تجلی آرزوها و پل عبور به سوی سرزمین دل های مشتاق است.

                 

زمانی که میخواهی بزرگ باشی..

بیاد بیاور که نخست باید چون خورشید عاشق باشی......

 

 

+ نوشته شده در  87/08/22ساعت 12:50  توسط شیرین | 
 

سلام به همه ی بچه های وب لاگ که به من سر میزدید

 

بالاخره هر اومدنی یه رفتنی داره

منم دارم میرم یه جورایی از اول نباید میومدم

 

خب دیگه میخواستم این آپ خداحافظی رو بذارم واسه بچه هایی که تا الان با من بودن

 

خیلی دوستون دارم تا بی نهایت

 

 

+ نوشته شده در  87/06/25ساعت 12:56  توسط شیرین | 
 

                                                                                       

 

   

        

 

 

یادم میاد می گفتی برو خدا نگهدار

                               نوشتی روی دیوار به ارزوی دیدار

رفتم دروغه رفتن دلم می گفتش نرو

                               نمی شنیدم انگار من التماس دلو

رفتم و باز اومدم اما ندیدم اونو

                             گفتن که دیر رسیدی داده به دنیا جونو

گفتم محاله هرگز اون که منو دوست داره

                            قول داده بود که هیچ وقت منو تنها نذاره

میگن که ارزومون افتاده به قیامت

                            من که ندارم این قد صبرای بی نهایت

به عشق تو رو دیوار منم واست نوشتم

                            به ارزوی دیدار منم خودم رو کشتم

منو ببخش عزیزم که خیلی دیر رسیدم

                          زیز نوشته ی تو یه خط سرخ کشیدم

با قطره قطره ی اشک با ذره ذره ی خون

                        به ارزوی دیدار منم دارم می دم جون

 

 

                                    

 

+ نوشته شده در  87/04/20ساعت 18:25  توسط شیرین | 
 

 

   

 


این که از کجا و چطور شروع کنم رو نمی دونم!

اما مگه غیر اینه که "عشق" تنها با جدایی معنی پیدا می کنه عزیزم؟

تو کجا و کدوم زندگی با رسیدن دو معشوق آتشین به هم آتشفشان عشق از

آشیونشون فوران کرده؟

چشماتو واکن! ببین!

مگه غیر اینه که همین دو عاشق که زندگی شون سرتاسر غزلواره های

عاشقانه بود وقتی که بهم رسیدن و خیالشون راحت شد اسیر گندآب

روزمرگی و زندگی شدن و حالا چشم ندارن تا همدیگه رو ببینن؟ سایه

هم رو با تیر می زنن و اگه خیلی آدم باشن فقط نسبت به هم "بی تفاوت"

می شن...

اما وقتی آخر یک عشق "جدایی" باشه تا ابد میشه افسانه های عاشقانه

نوشت! از زندگی ای که می تونست باشه و نبود! از چشمای یار تا خود

قیامت میشه تعریف کرد و زخم عشق رو دلت همیشه یادت می ندازه که

یه روزی، یه جایی زیر همین طاق آسمون یه "عشقی" داشتی که وای اگه

بهش می رسیدی...

عزیزم!

از من بپذیر که "عشق آتشین" فقط با فراق جاودانه میشه...

امروز تو می ری...

فردا من...

و تا دنیا دنیاست این قصه "روزگار عاشقانه ها" می مونه...

 

 

 

در تنگناي غم ويران كننده ي هميشگي ام

در نوشته هاي بر جا مانده بي كسي ام

در نيستي هاي هميشه يكنواخت زندگي ام

فقط دنبال كسي ميگشتم كه براي من يك معنا داشت

آري كسي كه من اورا نه براي خودم بلكه براي دلم به زبان مي آوردم

من خود ازتنگناي بي كسي گذشته بودم وميدانستم چيست اين همه بي كسي

اما نتوانستم بر زبان آورم .كسي نپرسيد چرا ؟براي چه؟اما همه مرا مي شناختند

آري براي من چيزي جز غم نميتوانست معناي يك بي كسي را بيان كند.

اين بي كسي نبود كه مرا غمگين كرد بلكه غم بود كه مرا بي كس كرد.

اما آنقدر بي كس شدم كه نتوانستم حتي به غم بگويم :چرا؟چرا؟چرا؟

با اين همه از غم چيزي فهميدم . چيزي كه حتي عشق با آن همه عظمت نتوانست

به من بفهماند و آن چيزي نبود جز فهميدن و درك بي كسي .

آيا كسي داند چيست اين بي كسي من؟

 

                       ***شاید این آخرین آپ من باشه***

                          ***فقط میگم دوستون دارم***

 

+ نوشته شده در  87/04/04ساعت 0:16  توسط شیرین | 
 

    

 

 

من تمام عشق را در  چشمهای تو یافتم  من آرامش عشق  را در نگاه

تو یافتم من تمام لحظه هایم را در تو میبینم من عاشق شدن را از تو

یاد گرفتم من یکرنگی راچنان در وجود  تو دیدم که از عشق  لرزیدم من

وجود تو را پر از محبت  دیدم  من عشق واقعی را در قلب تو یافتم و

خندیدم  به کسانی  که می گفتند مرا دوست  دارند من  تو را   می

شناختم  تو همیشه  در وجودم بودی من   احساسم را مدیون عشق

پاک توام من دیگر  نمی ترسم دیگر از هیچ چیز  نمی ترسم با تو می

توان  همیشه طعم  عشق را چشید من  همیشه  به  تو احتیاج 

داشته ام تو به من  احساس خوب بخشیدی  تو مرا به اوج  بردی تو

دستهایم  را  گرفتی  تو به من  نشان دادی آ ن چیزی را که سالها  به  

دنبالش  بودم من عشق  واقعی  را  در  تو یافتم من  تو را عاشق  یافتم

 تو را مهربان  و یک انسان  واقعی. یک مرد می تواند مثل تو باشد. توبه

من یاد دادی که فاصله ها ما را جدا نخواهد کرد تو به من یاد دادی که

چگونه عشق بورزم و  مرا بخشیدی  به خاطرآنکه تو را آزردم و تو به من

گذشت و صبر را آموختی و  اینکه  هر کاری خواهی کرد  برای  من و 

این مقدس ترین چیز در زندگی  من  است  می خواهم  بگویم  دوستت

دارم  می خواهم  بگویم  بی تو هیچم می خواهم  بگویم که باور  کردم  

تو را، صداقت را و موج احساست را ، من تو را نگران  یافتم نگران خود و

از شوق پر کشیدم من تو را عاشق یافتم و خدا را صدا کردم خدا خدا

خدا .... من تو را عشق می نامم من تو  را تمام  احساس می نامم من

اعتراف می کنم که  در برابر این همه  احساس هیچم من چشمهای 

مهربان و قلب عاشقت را با دنیا عوض نمی کنم،

 

من تنها تو را دوست دارم

                        

+ نوشته شده در  87/03/25ساعت 22:48  توسط شیرین | 
 

           

 

 

براي لحظه هاي تنهاييم مينويسم..

اون لحظه هايي که دلم لک ميزنه برای دیدنت.

لحظه هاي تنهايي که به اندازه سکوت من ساکتند.

اما ميدونم که خدا هست.خدا که باشه انگار تو هم هستي انگار همه چيزاي خوب ديگه هم هستند..

دلم ميخواد سقف آسموني هممون ازين جنس باشه از جنس خدا از جنس مهربوني و بخشندگيش از جنس يه دنيا خوبي

دلم ميخواد توهم بدوني که هميشه يکي هست که بهت فکر ميکنه.

دلم ميخواد هميشه يادت باشه وقتي دلت گرفت يکي هست بااينکه نميتونه اشکاتو ببينه براي اشکات و دلواپسي هات مرحمي باشه

دلم ميخواد بدوني هميشه يکي هست واسه سادگي قلب مهربونت جون بده.

دلم ميخواد بدوني هميشه يکي هست که بزرگترين دغدغه زندگيش اين باشه  که خمي سراغ ابروهات نياد.

مهربونم

هميشه بخند شايد يکي هم تمام قشنگي زندگيش يه لبخند کوچک تو باشه...

+ نوشته شده در  87/03/22ساعت 1:27  توسط شیرین | 
 

 

              

                                             

براي همه وقت هايي كه مرا به خنده واداشتي.

براي همه وقت هايي كه به حرف هايم گوش دادي.

براي همه وقت هايي كه به من جرات و شهامت دادي.


براي همه وقت هايي كه با من شريك شدي



براي همه وقت هايي كه به من اعتماد كردي.

براي همه وقت هايي كه مرا تحسين كردي
.


براي همه وقت هايي كه گفتي "دوستت دارم
"

براي همه وقت هايي كه در فكر من بودي
.

براي همه وقت هايي كه برايم شادي آوردي
.

براي همه وقت هايي كه به تو احتياج داشتم و تو با من بودي
.

براي همه وقت هايي كه دلتنگم بودي
.

براي همه وقت هايي كه به من دلداري دادي
.

به خاطر همه ي اين ها هيچ وقت فراموش نكن كه :

لبخند من به تو يعني " عاشقانه دوستت مي دارم
" .

هميشه براي گوش دادن به حرفهايت آمادگي دارم
.

هميشه پشتيبانت هستم
.

من مثل كتابي گشوده برايت خواهم بود
.

فقط كافي است چيزي از من بخواهي
,
بلافاصله از آن تو خواهد شد
.

مي خواهم اوقاتم را در كنار تو باشم
.

من كاملا به تو اطمينان دارم و تو امين من هستي
.

در دنيا تو از هركسي برايم مهم تر هستي
.

هميشه دوستت دارم چه به زبان بياورم چه نياورم
.

همين الان در فكر تو هستم
.

تو هميشه براي من شادي مي آوري به خصوص وقتي كه لبخند بر لب داري
.

من هميشه براي تو اينجا هستم و دلم براي تو تنگ است
.

هر وقت كه احتياج به درد دل داشتي روي من حساب كن
.

من هنوز در چشمانت گم شده هستم
.

تو در تمام ضربان هاي قلبم حضور داري.

 

+ نوشته شده در  87/03/17ساعت 12:35  توسط شیرین | 
                          

 

 

می خواهم بگذرم،بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم

تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم

ساختم و تو خراب کردی

و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی

اشک ریختم،

برای روزهایی که چه نیازمند تو در کنارم بودم

برای خودم که چگونه غرق تو شدم

و به یاد آوردم،‌

خودم را

که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم

چگونه پرواز را دوست داشتم

و تو را

که بالهای مرا شکستی

همچون قلبم

می خواهم بگذرم،

!از تو

از عشق ویران کنندهء تو

از منی که با تو به وجود میامد

و چه غریب بود

قلب این پرنده امروز از پیش تو پرواز خواهد کرد

 

 

+ نوشته شده در  87/03/13ساعت 22:41  توسط شیرین | 
 

       

 

 دلم مي خواهد گريه كنم به حال زار اين دلم

دلم مي خواهد داد بزنم واسه رهايي از خودم

دلم مي خواهد پر بكشم به آسمون سفر كنم

 

روي ابرها بشينم به آدما نظر كنم

دلم مي خواهد داد بزنم همه جا فرياد بزنم

 

 بگم ستاره گم شده

 

خاموش و بي صدا شده

 

 از عشقش جدا شده

تازه مثل ما شده بي نور و بي صدا شده

 

 داره حق حق ميكنه اونم مي خواهد گريه كنه

 

 از اين دل بي همزبون  

 

 

خيلي دلم هواتو كرده اما ،

          نمي دونم چطور ميشه بهت گفت !

                           خيلي دلم تنگ براي ديدن دوبارت

                                           اما ديگه وقتي نمونده افسوس

                                                           اين همه وقت نگفتم و تموم شد

 

+ نوشته شده در  87/03/09ساعت 16:13  توسط شیرین | 
 

 

 

من عاشقانه می بخشم تو را به دست روزگار

خود می روم از این دیار

من عاشقانه می بخشم تو را ،

با تو بودن را ،

با تو زیستن را ،

در کنارت مردن را ،

من عاشقانه می سپرم به دست دیگری تو را

من عاشقانه می بوسم تو را

من عاشقانه می بخشم تو را

و

خود می روم از این دیار

و در آنجا عاشقانه فراموش می کنم تو را

 

 

 

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم سکوت را فراموش مي کردي
تمامي ذرات وجودت عشق را فرياد مي کرد
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم چشمهايم را مي شستي
و اشکهايم را با دستان عاشقت به باد مي دادي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم نگاهت را تا ابد بر من مي دوختي
تا من بر سکوت نگاه تو
رازهاي يک عشق زميني را با خود به عرش خداوند ببرم
اي کاش مي دانستي

اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم هرگز قلبم را نمي شکستي
گر چه خانه ي شيطان شايسته ي ويراني است
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم لحظه اي مرا نمي آزردي
که اين غريبه ي تنها , جز نگاه معصومت پنجره اي
و جز عشقت بهانه اي براي زيستن ندارد
اي کاش مي دانستي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم همه چيز را فدايم مي کردي
همه آن چيز ها که يک عمر بخاطرش رنج کشيده اي
و سال ها برايش گريسته اي
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

همه آن چيز ها که در بندت کشيده رها مي کردي
غرورت را ...... قلبت را ...... حرفت را
اگر مي دانستي که چقدر دوستت دارم

دوستم مي داشتي
همچون عشق که عاشقانش را دوست مي دارد

کاش مي دانستي که چقدر دوستت دارم
و مرا از اين عذاب رها مي کردي

اي کاش تمام اينها را مي دانستي

 

 

+ نوشته شده در  87/02/28ساعت 2:22  توسط شیرین | 
 

 

 

 

 

چشمانش پر از اشک بود.به من نگاه کرد و گفت:برای مدت زیادی از برم می روی بگو که دوستت دارم به چشمانش

خیره شدم قطره های اشک را از چشمانش زدودم وبر لبانش بوسه ای

 زدم اما نگفتم که دوستش دارم روزی که به سوی او رفتم آنقدر خوشحال شد که خود رابه آغوش من انداخت وسرش را بر روی سینه ام فشرد و

گفت امروز بگو دوستم داری دستهای سفیدو بلندش راگرفتم اما باز

نگفتم که دوستش دارم.ماهها گذشت در بستر بیماری افتاد با چندشاخه

گل میخک سرخ به دیدارش رفتم کنار بالینش نشستم او را نگاه کردم

 به من گفت:بگو که دوستم داری می ترسم که دیگر هیچوقت این کلمه را از دهانت نشنوم اما باز بوسه ای بر لبانش زدم و رفتم. وقتی که آن

 حیران

 روز به بالینش رفتم روی صورتش پارچه ای سفید بود وحشت زده و پارچه را کنار زدم تازه فهمیدم چقدر دوستش دارم فریاد زدم :بخدا دوستت دارم اما.....

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/20ساعت 0:55  توسط شیرین | 
                                           

 

 

                                            

به خاطر داشته باشیم امروز همان فردایی است که نگرانش بودیم

ما از جنس رویا هایمان هستیم

رویا ها از این تشکیل شده اند !من تووو چه مقامی هستم که این مطلب رو نقض کنم!

سفر به دور جهان و هفت دریا !همه به دنبال یک چیزند!بعضی ها می خوان ازت استفاده کنند.

بعضی ها می خوان که در کنار تو سود ببرند!بعضی ها می خوان که ازت سو ء استفاده کنند!

پس سرت رو بالا بگیر و حرکت کن ! به حرف های کسی توجه نکن!!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  87/02/14ساعت 22:26  توسط شیرین | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
شربتی از لب لعلش نچشیدیم و برفت

روی مه پیکر او سیر ندیدیم و برفت

گویی از صحبت ما نیک به تنگ آمده بود

بار و بست و بگردش نرسیدیم و برفت





من امشب از فراق یار گریم

بسان عاشقان زار گریم

رفیق نیمه ره شد یار دیرین

دلم افسرده است بسیار گریم

نوشته های پیشین
93/05/05 - 93/05/21
92/01/22 - 92/01/31
91/11/22 - 91/11/30
91/08/22 - 91/08/30
89/04/22 - 89/04/31
89/03/08 - 89/03/14
88/09/05 - 88/09/21
88/02/08 - 88/02/14
87/08/22 - 87/08/30
87/06/22 - 87/06/31
87/04/05 - 87/04/21
87/04/01 - 87/04/07
87/03/22 - 87/03/31
87/03/05 - 87/03/21
87/03/08 - 87/03/14
87/02/22 - 87/02/31
87/02/05 - 87/02/21
87/02/08 - 87/02/14
87/02/01 - 87/02/07
87/01/22 - 87/01/31
87/01/05 - 87/01/21
87/01/08 - 87/01/14
87/01/01 - 87/01/07
86/12/22 - 86/12/29
پیوندها
داداشیه گلم که خیلی دوسش دارم
سها جونم
سهیل جووونم که نفسه
پدرام عزیز
دریانوردان
امیر
یک لحظه اینجارو ببین
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM